✅ داستان دزد و شیح احمد خضرویه

0
114

✍ #افاضات_مسعودی

◀️ دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.خواست که نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت: ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد، کسی در خانه شیخ احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، برای جناب شیخ است.
احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
◀️ حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد.
گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت: تاکنون به راه خطا می رفتم. یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.
مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم. پس کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت و تا حدی رسید که شیخ تمام دارایی یش را که سه هزار کیسه زر بود به وی سپارد.
دزد هم که از ابتدا به دنبال چنین فرصتی بود و در واقع چشم طمع به همه ی دارایی شیخ احمد داشت از موقعیت استفاده نمود وبا برداشتن سه هزار کیسه زر و خندیدن به ریش شیخ احمد و ما که فکر می کردیم داستان آموزنده می خوانیم و دزد جوان متحول شده ،به کانادا گریخت وجزء جامعه اختلاس گران کاناداى آن زمان گشت و داستان آموزنده ما را به باد فنا داد.
⭕️ باشد که همگی به راه راست هدایت بشویم.

? برگرفته از تذکره الاختلاس جلد 5 ص 351
❎ منبع : شبکه های مجازی
..

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.