اوایل هفته بود؛ مشغول کار و خسته از ناملایمات روزگار، سری چرخاندم و گوشی را برداشتم و طبق عادت معمول نگاهی به پیام‌ها کردم. همه چیز عادی بود الا یک پیام؛ “یک سفر یک آسمان”

برای “من” ی که همیشه آسمان را در چهاردیواری مربع شکلِ سقفِ اتاق و نهایتا نورگیرِ پوشیده از شیشه‌های مشجر آن جستجو می‌کردم، خبر خیلی خوبی بود! پایین‌تر که آمدم و ادامه مطلب را خواندم انگار جذاب‌تر هم شد! “سفر به اعماق پر ستاره و تاریک آسمان!”

چشمانم را بستم و خودم را در آپولو ۱۳و کهکشهان راه شیری تصور کردم، ذهنم می‌رفت به سمت ژول ورن و سفر به کره ماه و حتی دلم می‌خواست خودم را یک‌مرتبه هم که شده جای “یوری گاگارین” قهرمان افسانه‌ای دوران کودکی‌ام بگذارم. در همین احوالات و رویاها بودم که تلفن زنگ خورد و ارتباط من با کهکشان و هر آنچه در ذهن داشتم قطع شد. لعنتی! چه وقت زنگ زدن بود! یکی از بچه‌های گروه بود که بعد از سلام و احوالپرسی یک‌راست رفت سر اصل مطلب؛

– آقا سفر خوبیه این برنامه، میای شما؟

– کدوم برنامه ؟

– یک سفر یک کهکشهان دیگه!

– آها! منظورت یک سفر یک آسمانه!! والا دوست دارم بیام اما چهارشنبه و پنج شنبه است! یکمی چهارشنبه‌اش مشکل سازه

– بیا خوش میگذره! سیاوش صفاریان پور و کارشناس‌های نجوم و ستاره‌شناسی هم هستن!

– آره دیدم! باید جذاب باشه، باشه بهت خبر میدم.

تلفن که قطع شد دوباره ارتباطم با آسمان وصل شد، یاد مهندس احمد دالکی افتادم و برنامه آسمانِ شب که دورهمی با خانواده می‌نشستیم پای شبکه چهار و آن را می‌دیدیم! چقدر خوب بود! هم دور هم بودیم و هم برنامه‌های علمی نجوم تماشا می‌کردیم. با فکر به این چیزها کم کم داشتم قانع می‌شدم که چهارشنبه و پنج شنبه را تعطیل کنم و هر طوری که هست این سفر را بروم.

اینهمه کار کردیم یکروز هم تعطیل! این را گفتم و دکمه پرداخت اینترنتی بلیط برنامه را زدم و خیلی ساده برای سفر روز چهارشنبه آماده شدم!

چهارشنبه ۱۲آبان ساعت ۱۲ظهر، زیر پل کردستان و اولین چهره آشنا، سولماز؛ از دوستان خوب گروه‌مان که اتفاقی مرا زیر پل دیده بود و تازه متوجه شدم اشتباهی زیر قسمت دیگری از پل کردستان ایستاده‌ام ( خودت کرد باشی و زیر پل کردستان گم شوی نوبر است). با برادرش آمده بود، سوار ماشین آنها شدم و کمی آنطرف تر به محل اصلی قرار رسیدیم و با دیدن چهره خوشحالِ برنامه گذار این سفر، امین مهدوی، گل از گلمان شکفت، صدوهجده وار داشت تلفن جواب می‌داد و با اشاره دست، ما را به سمت اتوبوس هدایت کرد و بعنوان اولین نفراتِ حاضر، چشم مان به جمال راننده خوش اخلاق سفر، آقای فرحمندی، روشن شد. کم کم با جمع شدن سایر همسفران مسیر به سمت استان سمنان و کاروانسرای تاریخی قصر بهرام آغاز شد تا یکبار دیگر و یک روز دیگر را با دوستان و رفقا در سفر بگذرانیم.

کاروانسرای قصر بهرام در ۱۵۴کیلومتری جنوب تهران و بر سر راه جاده سنگی قدیمی و کاروانروی کویری اصفهان – کاشان و شصت کیلومتری گرمسار قرار دارد و بنوعی به قصر رصدی معروف است، چرا که در دل کویر قرار دارد و آسمانش جان می‌دهد برای رصد ستاره‌ها و صورت‌های فلکی!

از ترافیک سنگین تهران گذشتیم، هوا طوفانی و خاکی و آسمان ابری بود و هنگام حرکت نیمچه بارانی هم بر ما بارید تا همه نگران باشند که مبادا سفر دو روزه شان خراب شود. در طول مسیر از دل کویر باران خورده و صعب العبوری رد شدیم که بارها و بارها موجب توقف ماشین و بکس و باد کردن آن شد و نهایتا با هر ترفندی که بود با سعه صدر و دست فرمان خوب راننده در تاریکی شب و حدود ساعت ۱۹:۳۰به کاروانسرا رسیدیم.

هنوز آسمان گرفته و ابری بود و خاک و گردوغبار زیادی هم در طول مسیر بپا شده بود و این مسئله قدری ما را برای رصد آسمان شب ناامید می‌کرد. کاروانسرای بهرام اما درست شبیه دیگر کاروانسراهایی بود که دیده بودم با این تفاوت که گویا این بنا بیشتر شبیه کاروانسراهای شهری است و شباهت آن به کاروانسراهای میان راه کمتر است، حتی به گفته برخی از کارشناسان برخلاف نامش ،ساختمانی برای اقامت سلاطین صفوی د‌ر مواقع شکار و سفرهای شاهانه بود‌ه است و ما نیز درست در اتاق بزرگی که نامش شاه نشین بود مستقر شدیم و برخی از دوستان هم برای روشن کردن موتوربرق کاروانسرا به حیاط رفتند اما انگار بدبیاری‌ها ادامه دار بود و موتور برق روشن بشو نبود که نبود!

در اتاق شاه نشین اما، بعد از قدری استراحت مراسم معارفه آغاز شد، زیر نور برق! انگار ادیسون حرف‌هایی که در تاریکی پشت سرش گفتیم را شنید و خودش دست بکار شد تا موتور برق روشن شود! اما بشخصه معتقدم انرژی مثبت جمع سبب این اتفاق مبارک شد تا بالاخره چشممان به جمال دوستان و همسفران خوبمان روشن شود و هر کسی خودش را معرفی کند.

تقریبا همه مثل هم بودیم، درس خوانده، شاغل، علاقمند به سفر و با اطلاعات کم از نجوم و ستاره شناسی! بحث روانشناسی و ورزش هم داغِ داغ بود و حسابی شور و حال خوبی بر جمع حکمفرما شده بود. از چهره‌های نام آشنای جمع، سیاوش صفاریان پور، پژمان نوروزی، کاظم کوکرم و امین جمشیدی بودند که هرکدام برای خودشان دنیایی از انرژی و اطلاعات بودند و در هر فرصت کوتاهی که بدست می‌آمد جمع را از اطلاعات و تجربه‌های نجومی خود بهره‌مند می‌ساختند.

معارفه تمام شد، شام آوردند، یک ساندویچ خوشمزه و یک کاسه سوپ که داغی و خوشمزه‌گی‌اش همه را به وجد آورده بود. بعد از شام همراه با دکتر نوروزی به پشت بام کاروانسرا رفتیم و ایشان با ابزاری به نام گردونه آسمان توضیحاتی در مورد آسمانِ شب، سیاره‌ها، سحابی‌ها، کهکشان‌ها، رصد ستاره‌ها و صور فلکی و مطالبی پیرامون آن برایمان صحبت کرد، از ستاره شباهنگ گرفته تا صورتهای فلکی جبار و ذات الکرسی، برساووش، آندرومِدا، دب اکبر و اصغر و …

گاهی اینقدر حلقه مشتاقان نجوم اطراف استاد تنگ می‌شد که می‌گفت فاصله بگیرید اما وقتی دوباره این حلقه دوستانه عین قبل تنگ‌تر می‌شد با خنده می‌گفت ببینید من چقدر جاذبه دارم! انصافا هم پرجاذبه بود، چه در زمینه اطلاعات نجومی و چه به لحاظ اخلاقی بویژه در برخورد و رفتار با همسفران، یکجور صمیمت و خاکی بودن در رفتار که باعث می‌شد همه مجذوب جملات و رفتارش بشوند.

هوا سرد بود و آسمان نصفه و نیمه باز شده بود که کارمان روی پشت بام تمام شد و برای رصد صور فلکی از طریق تلسکوپ راهی حیاط کاروانسرا شدیم و از توضیحات آقای جمشیدی در رصد ستاره‌ها استفاده کردیم. امین جمشیدی هم هرچقدر در گفتگوها و دورهمی طناز بود اما در بحث رصد با کسی شوخی نداشت و کافی بود نور سفید ببیند تا همانجا تو را نگه دارد و تا اسم شب را نگویی اجازه رفتن ندهد!!

بساط چای و نسکافه هم مهیا بود و در آن سرما حسابی می‌چسبید. چند صورت فلکی را با تلسکوپ رصد کردیم و بعد با گروهی از همسفران، همراه با آقای کاظم کوکرم به دل کویر زدیم. چند کیلومتر آنطرف تر زیر سقف پر ستاره آسمان که حالا دیگر بهتر از قبل باز شده بود توضیحاتی را شنیدیم و سپس تجربه‌ای بی‌نظیر را با پیشنهاد آقای کوکرم تجربه کردیم، سکوت! برای دقایقی در تاریکی محض و بدون هیچ صحبت و سروصدایی، آسمان کویر را با سکوت به نظاره نشستیم. گاهی فقط صدای باد می آمد و چقدر این سکوت لذت‌بخش بود! چیزی که شاید جز آن نقطه در جای دیگری نتوان تجربه کرد.

به سمت کاروانسرا برگشتیم، عده‌ای مشغول عکس برداری از آسمان شب شدند و عده‌ای هم مشغول استراحت! من هم یکی به نعل میزدم و یکی به میخ! شاید میخواستم هیچ چیز را از دست ندهم، نه رصد و نه خواب را! که البته دست آخر خواب برنده شد و برای استراحت عازم شاه نشین شدم.

هفت هشت نفری خواب بودند، سیاوش صفاریان پور هم‌ که از روز قبل کسالت مختصری داشت در خواب ناز بود، او در خواب ستاره میچید و ما در بیداری! سرم را روی زمین گذاشتم و داخل کیسه خواب رفتم و اتفاقات امروز و امشب را با خودم مرور کردم. چه شب خوبی بود! پر از ستاره! پر از آسمان! شاید اگر به این سفر نمی آمدم حالا خانه بودم و داشتم طبق معمول زیر سقف بسته اتاق کتاب میخواندم، یا شاید خواب، شاید هم اینترنت و تلگرام! اما واقعا اینجا و در کاروانسرای قصربهرام شب تفسیر دیگری داشت. پر رمز و راز و پر از هر آنچه که در تصورات و خیال بگنجد، گاهی آنقدر در آسمان خیره می‌شدی که اصلا یادت میرفت کجایی! و شاید اگر نهیب‌های جمشیدی و شهاب‌های آسمانی نبود اصلا بخودت نمی آمدی! آن شب خیلی متفاوت تر از شب‌های دیگر گذشت و حتی برخی از همسفران با انرژی مثال زدنی شان تا خود صبح بیدار بودند و از طلوع آفتاب و فجر صادق گرفته تا هر آنچه که تصورش را بکنید عکاسی کردند!

صبح هنگام همگی جمع شدیم و دوباره در شاه نشین کاروانسرا صبحانه‌ای خوردیم، مثال زدنی؛ خوش سلیقه و خوش چیدمان، چیزی که فقط از دست سپیده همسفر قدیمی ما و راهنمای این تور برمی‌آمد! یک گل سرخ کوچک هم روی تکه‌ای از پنیر خودنمایی می‌کرد که بعدا فهمیدیم باید آن را در چای خود می‌انداختیم تا طعم بگیرد! اما بین خودمان بماند هیچ کس نفهمید و همه آنرا پای تزیین کار گذاشتند!

صبحانه که تمام شد برای عکاسی و گشت و گذار به حیاط و پشت بام کاروانسرا رفتیم و در کنار هم عکس‌های یادگاری خوبی گرفتیم و حدود ساعت ۱۱همسفران دو بخش شدند، یک عده برای پیاده‌روی رفتند و عده‌ای دیگر به نیت تماشای کاروانسرای عین الرشید سوار بر اتوبوس که البته بعد از مدتی هردو هم مسیر شدیم و برای بازگشت به سمت تهران براه افتادیم. عقربه ساعت ۱۴:۱۵را نشان می‌داد که در عمارت باغ همایون توقف کردیم و ناهار را به همراه دوستان میل کردیم و سپس بدون توقف به سمت تهران راه افتادیم. در مسیر بازگشت ۶جایزه از سوی تیوال، برگزارکننده این برنامه، برای همسفران و دوستان تدارک دیده شده بود که سیاوش صفاریان پور با برگزاری مسابقه و طرح سوال از سوی اساتید همراه، این جوایزرا به دوستانی که پاسخ صحیح دادند هدیه کرد و نهایتا با کلی شور و هیجان و در کنار هنرنمایی دوستان و همسفران در طول مسیر، حوالی غروب، سفر ماجراجویانه ما به دل کویر و آسمانِ شب به پایان رسید.

این سفر تجربیات خوب و شیرینی برای من و همسفرانم بهمراه داشت و علاوه بر آن سبب شد تا دوباره با آسمان شب و نجوم آشتی کنیم و آسمان را فقط با مولفه خورشیدش نشناسیم. در طول سفر دوستان و همسفران خوبی هم پیدا کردیم و همچنین از حضور اساتید نازنینی همچون سیاوش صفاریان پور، پژمان نوروزی، کاظم کوکرم و امین جمشیدی بهره بردیم که حضورشان پایه اصلی این سفر بود و با بودنشان به زعم من آسمان کویر بخود بالید چرا که اینهمه عشق و علاقه به نجوم ستودنی است.

اتوبوس همه را پیاده می‌کند و همه پراکنده می‌شوند، آخرین نفرها من و امین مهدوی هستیم، تا ونک پیاده می‌رویم و بعد خداحافظی می‌کنیم. سکانس آخر اما روی پشت بام خانه ماست، جاییکه برادرزاده هایم را دور خودم جمع کرده‌ام تا ستاره‌ها را نشانشان بدهم، عین پشت بام کاروانسرا، ژست دکتر نوروزی را می‌گیرم، ببینید بچه‌ها این صورت فلکی جبار است، این دب اکبر، کمی آنطرف تر ستاره قطبی، صحبت‌هایم تمام نشده که یکی از بچه‌ها می‌پرسد عمو چرا این ستاره دیده نمیشه! ژستی جمشیدی وار برایش می‌گیرم و میگویم آلودگی نوری عموجان! اون نور سفید رو خاموش کن! نور سفید ممنوع!

می‌خواهم ادای کاظم را در بیاورم و برای سکوت دعوتشان کنم که صدای دعوای زن و شوهر همسایه یادم می‌آورد که اینجا سکوت بی معنی است!

شب تمام می‌شود و من هنوز ناتمامم، به فکر آسمانِ شب، همسفران، کویر، سکوت، سکوت و سکوت …

نویسنده : «مسعود عطری»

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید